تبليغاتX
چشم تو باز شد و لحظه تفسیر من است

 

هوالحق

 

سلام.

اگه بخوام به خاطر عدم حضور طولانی مدّتم عذرخواهی کنم شاید این شبهه پیش بیاد که،اصلاً مگه کی نارحت شده که من بخوام...

به هر حال فارغ از هر برداشت مخاطب و به رسم ادب عذر میخوام هرچند دلیل محکمی برای تأخیرم دارم.

دهۀ اول محرّم بهونۀ خوبی بود تا این دو کار  مناسبتی (آئینی) تقدیمتون بشه. اگه به دلتون نشست شک نکنید که لطف صاحب همین ماه شامل شاعر شده و من واسطه ای بیش نبودم... و اگر نه، من مسئولیت این کار رو قبول میکنم.

 

 

درگیر شبیم و قبله را گم کردیم

توفان شده و رو به شما آوردیم

کشتیِ نجات خلق،دستی برسان

تا از سفرِ  فتنه و شر  برگردیم

 

****       ***        ****

 

ای غمِ هر روزِ خدا... دستهات

در عجبم اینکه چرا دستهات؟!

این شب یلدا چقدَر بد گذشت !

جشنِ مرا کرد عزا...  دستهات

 

 ...

                        *********************************************************

 

 

افرادی هستند که به خاطر بی حصر بودن زیبایی دلشون باید براشون به جای نامه،شعر نوشت... هر چند تلخ باشه و هر چند از دست قلم کاری بر نیاد...

 

 

 

عزیزخواهرم!

 

شاید برای شعر گفتن دیر باشد

امشب برای قصّۀ من دیر باشد

دیگر برای گریه حتماً دیر باشد

حتی برای بغض کردن دیر باشد !

 

دیر است اما آچه را خوب  است، داری

یک انعکاس از عاشقی در دست داری

 

دستان تو دور از نگاهم دست من نیست

تاریکم و روز سیاهم دست من نیست

این روز و شب ها اشک و آهم دست من نیست

حتی اگر یک شب نخواهم ...  دست من نیست

 

گفتی دلت تنگ است و آشوبی ندارد

طرز نگاهت معنی خوبی ندارد!

 

از چشم من خود را ببین،دلشوره دارم!

 ز سیب و حوا در زمین دلشوره دارم!

خواهی نخواهی بعدازین دلشوره دارم

 دلشوره دارم نازنین ...   دلشوره دارم

 

هق هق برای بغض هایت راه حل نیست

اینجا بمان، غربت برایت راه حل نیست!

 

خود را رها کن از در و دیوار اینبار

غم را به عطر چادرت بسپار اینبار

تا لحظۀ پایان این دیدار اینبار

سر را به روی شانه ام بگذار اینبار

 

گریه نکن! چیز غم انگیزی نگفتم

پایان شعرم آمد و چیزی نگفتم !

                                                                       .....

 

 ********************************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و غزلی برای خودش...

 

این صدای قدم کیست؟! تو شاید باشی

شاید آن زن که قرار است بیاید باشی

 

آری.انگار که از فاصله ها آمده ای

آمدی همسفر جادۀ ممتد باشی

 

دل به دریا زده شاعر،تو دلیلش هستی

باید آن لحظه که شاعر به غزل زد باشی

 

جمله ای با کلماتی پُرِ احساس بساز

اول و آخر آن جمله تو باید باشی !

 

من تمام غم وشادی تو را خواهم خواند

تو اگر سخت ترین جملۀ ابجد باشی

 

خوب من! خوبتر از خوبتر از خوبتری...

باورم نیست اگر ثانیۀ ای بد باشی

 

امتحانی نگرفتم که در آن رد باشی

بوسه ای را نچشیدم که مردد باشی

 

مومنم در همه احوال،ولی پشت توام

و مهم نیست اگر کافر و مرتد باشی

 

هفتۀ بعد قرار است زیارت بروم

کاش می شد که تو هم راهی مشهد باشی!

 

بوی پیراهن یوسف همه جا پیچیده

شاید آن نور که از دور میاید باشی

 

این صدای قدم کیست؟! خدایا چه کنم؟

می روم باز کنم در که تو شاید باشی...

                                                                                             یا علی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:11  توسط علیرضا قنبری | 
سلام

سلامم رو میریزم به پای همه دوستان گل و عزیز.

ببخشید! چند وقت هست که مشغله هام باعث کمکاریم شده.جالب اینجاست که مشغله ی خاصی هم ندارم. راحت بگم... درگیرم!

به هر حال دوتا کار خدمتتون تقدیم میکنم که کار دوم جدیده. این نکته هم گفتنی هست که درمورد کار "دادگاه آینه"، دوست خوبم مهرداد بابایی خیلی کمکم کرد... ازایشون ممنونم.

 در ضمن...

                   جند روز پیش بود که آفتاب به علامت بیستم تیر ماه تابید...

                                                                                          و من متولد شدم...!


 

 

(( قاب عکس ))

 

هیچ حرفی نیست،تا هستم نگاهش میکنم

او نگاهم میکند من هم نگاهش میکنم

در میان غصه هایم طعم خوشحالی گس است!

شادی ام را میکُشم با غم نگاهش میکنم

کاش میشد خطبه ای از آسمان جاری،ولی

با همین چشمان نامحرم نگاهش میکنم

از دو چشمش اشک میبارد به یاد پرسه ها...

باز باران میشوم... نم نم نگاهش میکنم

یک نفر پرسید منظور تو از این کار چیست؟!

چون زیادی عاشقم کم کم نگاهش میکنم!

قاب عکسش روبرویم زل زدن در چشم او

کار هر روزم شده! هردم نگاهش میکنم

مادرم می گفت: از او دل بکن . اما نشد

گفت: قیدش را بزن. گفتم : نگاهش میکنم.

 

 

 

 

...

((دادگاه آینه))

 

امشب میان آینه با خویش صحبت می کنم

دیر است اما با خودم این بار خلوت می کنم

آن چهره را دیدم ولی باور نکردم او من است

بر جزئیات صورتش صد گونه دقت می کنم

با این که تصویر من است اما نمی دانم چرا

با دشمنان خونی ام حس شباهت می کنم!

بر صورت مغموم او با خشم سیلی می زنم

من با خودم هم دشمنم دارم حماقت می کنم

بیست و دو سال از عمر من رفت و دمی فرصت نشد

حالا برای درد و دل تا صبح فرصت می کنم

تا کی به دنبال مقصر از میان دیگران

این بار جرات می کنم از خود شکایت می کنم

حالا میان محکمه جالب شده احوال من

هم شاکی ام هم مجرمم هم خود قضاوت می کنم

در دادگاه آینه این است شرح جرم من

عمری رفاقت می کنم آخر خیانت می کنم

از پشت پرده آمدی مجرم کمی آرام شد

گفتی وکیل من توئی گفتی وساطت می کنم

گفتم بگویم حرف دل -من دوستت دارم - نشد!

من دوس تَ تَ تَ تت .. احساس لکنت می کنم

شرمنده ام از این غزل اما در این شرمندگی

از این صداقت داشتن حس رضایت می کنم

یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:57  توسط علیرضا قنبری | 

سلام ...

این ماه که در حال عبور هست رو به دلیل ارزشمند بودن خاطره هام خیلی دوست دارم.

در ضمن، دوم اردیبهشت طلوع  قیصر امین‌پور بود و به همین خاطرقبل از هر چیز چند خطی از استاد تقدیم تون میکنم.

 

چه اسفندها... آه !

چه اسفندها دود کردیم !

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

                                   از همین راه !

 

 

 شهر ممنوعه

شهر ممنوعه

 

می‌ترسم از شاید، می ترسم از تردید

می‌ترسم از امّا، این لفظ با تشدید

 

یک چیز کم دارد، مجنون بی لیلی

فرهاد بی تیشه، یا تخت بی جمشید

 

او بوسه می‌خواهد، اما نه با اکراه

من بوسه می‌خواهم، اما نه با تردید

 

یک مرد را دیدم، در شهر ممنوعه

نام و نشانت را، از کوچه می‌پرسید!

 

یک مرد کافر هم، مابین رویایش

از باغ چشمانت، رنگ خدا می‌چید

 

دیدار آخر بود، من مضطرب بودم

راحت مرا  لو داد، دستی که می‌لرزید

 

گفتم برو، رفتی. راحت شدم حالا

یک قهوه یک سیگار بعد از تو می‌چسبید

 

می‌خواستم روزی شاعر‌ترین باشم

من نیستم اما آیا شما هستید؟!

                                                                                                                                      یاعلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:1  توسط علیرضا قنبری | 
سلام و عرض ادب مجدد خدمت تمام دوستان ...

اگه لطف کنید و با نظرهاتون به قلمم کمک کنید خوشحال می شم.

در ضمن شاید گفتن این موضوع خطاب به یکی از دوستان خالی از لطف نباشه که:

گفتی غزل بگو ، چه بگویم ؟ مجال کو ؟          شیرین من! برای غزل، شور و حال کو؟!

                                                                                                         "قیصر امین پور"

 

سرتون رو درد نیارم.  تقدیم با مهر...

 

چشمهاش

 

خورده ام آنقدر دیشب از شراب چشمهاش

تا ببیند عالمی من را خراب چشمهاش

 

قصد کردم تا بخوانم شبنماز عشق را

من وضو می گیرم امشب، با سراب چشمهاش

 

از نگاه مست او آلاله هم رنگش پرید

کُشته شد رنگین کمان  از رنگ ناب چشمهاش

 

چون نمیخواهم لب داغش ازاین رو می زنم...

بوسه بر چشمان او در وقت خواب چشمهاش

 

در کسوف عشق ، هنگامی که می تابد به ماه...

سایه میگردد زمین از آفتاب چشهاش!

 

بود باقی دولت تنهائی ام، تا اینکه شد...

این حکومت واژگون با انقلاب چشمهاش

 

پاسخ او در سؤال چشمهایم چشمک است

عاشقم من! عاشق شکل جواب چشمهاش

 

این غزل با اینکه تکمیل است اما ناقص است!

چون نوشتم یک خط از کلّ کتاب چشمهاش

 

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط علیرضا قنبری | 

بنام خدا

هوالحق

با سلام  و عرض ارادت خدمت همه دوستان عزیز و هنرمند

این وبلاگ شامل دل نوشته های من است و امیدوارم نواقص آن را به لطف خودتان ببخشید .

از این به بعد هر دو هفته یکبار یک یا دو شعر از خودم در اینجا قرار خواهم داد و امیدوارم با نقد و ارائه نظر شما عزیزان اشعار خود را کمالی مضاعف ببخشم .

 

 این دو غزل به شما عزیزان تقدیم  ...

تحمیق

 

يا فلسفه يا منطق، تحميق نكن من را   

تا حرف دلم مفت است، تصديق نكن من را

 

با عقل برابر نيست جمع من و تو اما           

از پرسه ی پاييزيت تفريق نكن من را

 

يا رومي رومي شو يا زنگي زنگي باش         

با حكم دو چشمانت تعليق نكن من را

 


"اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي "              

من مثل تو تنهايم زنديق نكن من را

 


تو آيه ی محكم باش ،من كافر و بي دينم    

با سوره ی توحيدت تلفيق نكن من را

 


ديروز به من گفتي معتاد مني اي دوست !  

بافور شو دودم كن تزريق نكن من را

 


حرف دل خود گفتم هم ساده و هم خاكي 

اين شعر نبود اسمش ،تشويق نكن من را...

..............................................................................................................

 

پنج شنبه

وقتي كه پنج شنبه ست، من هم پلاك فردم
يعني دوباره ديدار، يعني نگاه كردم

 
تا عمق چشمهايت اينگونه مات و مبهوت
يعني كه مي فشارم با دستهاي سردم


دستان كوچكت را، محكم براي اينكه
باور كني كه هستم، باور كني كه مردم


مردم كه روبرويت با حال بد نشستم
با چشمهاي سرخم با رنگ و روي زردم


هرگز گلايه اي نيست وقتي كه مي پرستم
من تا نهايت تو،  من تا هميشه.  هردم ...


... در بين خنده هامان ساعت رقيبمان بود
تا اينكه باز رفتي دل ماند و كوه دردم


امروز روز خوبيست با اينكه رفته اي تو
با اينكه پنج شنبه ست من هم پلاك فردم...!

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:36  توسط علیرضا قنبری |